• امروز : یکشنبه - ۴ مهر ۱۴۰۰
  • برابر با : 19 - صفر - 1443
  • برابر با : Sunday - 26 September - 2021
کل اخبار 3752اخبار امروز 10
0

سفر عشق

  • کد خبر : 25148
  • ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ - ۱۸:۳۶
سفر عشق
از بچگی همیشه دوست داشتم تو جاده ای سفر کنم که هیچ انتهایی نداشته باشه یعنی هی برم و به جایی نرسم، در طول عمرم سفرهای زیادی داشتم؛ اما سفری که آرزوم رو برآورده کنه نبود

به گزارش خبرنگار فضای مجازی صدای حوزه، صاد مقدم در کانال ایتای نویسندگان حوزوی نوشت:

از بچگی همیشه دوست داشتم تو جاده ای سفر کنم که هیچ انتهایی نداشته باشه یعنی هی برم و به جایی نرسم، در طول عمرم سفرهای زیادی داشتم؛ اما سفری که آرزوم رو برآورده کنه نبود،تا اینکه یه روز از اولین روزای پاییزی رفته بودم حوزه، واحد پژوهش کار داشتم. دو سه هفته ای تا اربعین مونده بود.
بین حرفها از پیاده روی اربعین صحبت شد و اینکه تا حالا این فرصت برام پیش نیومده.اتفاقا همون موقع معاونت آموزش هم اونجا بود.گفتن؛« ما میخواهیم خانوادگی بریم اگه میای بسم الله». اول خیلی جدی نگرفتم.
من با یک خانواده ای که اصلا نمی شناختم! عمرا برم،عمرا اصلا بابام راضی بشه،چند سال پیش که داییم اینا برا سفر نوروزی میخواستن برن بندر عباس، حیلی به بابا اصرار کردن ولی بابا راضی نشد حالا با ی خانواده غریبه برم کشور غریبه!!!محال ممکن بود.
از پیشنهاد خانم معاون تشکر کردم.پیش خودم فکر کردم ایشون هم برا دلخوشی من ی چیزی گفته.وگرنه خودشون هم راضی نبودن لذت دورهمی خانوادگی رو به اضافه لذت سفر کربلا اونم اربعین اونم پیاده روی رو با حضور ی غریبه از بین ببره.مقالم رو تحویل معاونت پژوهش دادم.به خونه برگشتم.مامان مشغول درست کردن ناهار بود گفت ؛«این کشک بادمجون رو آماده کن».
غذا رو داخل ظرف پیرکس ریختم . با کشک روش رو به حالت پنج ضلعی های لونه زنبوری تزیین کردم،داخل شبکه ها یک در میان نعناع و پیاز داغ و گردو گذاشتم. درش رو گذاشتم و روی سماور قرار دادم.
تا اذان چیزی نمونده بود. بعد از نماز، سر سفره بابا پرسید؛ «حوزه چه خبر؟کارت تموم شد شیخ؟ یا بازم باید بری؟».
گفتم ؛«نمیدونم شاید مقالم ویرایش بخواد،تا ببینم استاد چی بگه.»
پرسید؛» دیگه چه خبر؟»
میدونستم امیدی نیست ولی نفس عمیقی کشیدم و با لهجه غلیظ یزدی که قاف و کافش داخل گلو گیر میکنه گفتم:« خبر سلامتی آقا رضا، خبر اینکه من میخوام با اجازتون برم پیاده روی اربعین»
به این کارهای من عادت داشتن. به همین خاطر جدی نگرفتن. بابا با خیال آسوده گفت؛ «به سلامتی التماس دعا شیخ». پریدم کنارش و بازوش رو به حالت التماس گرفتم گفتم ؛«بابا تورو خخدا معاون آموزشمون میخوان خانوادگی برن،گفت تو هم با ما بیا»،با نگاهی که خودم جوابم رو میدونستم نگاه کرد و گفت؛ «خودت میگی خانواده»
اینجوری گفت ولی نگفت نه و این منو جری تر کرد تا اصرار بیشتری کنم. پاسپورتم آماده بود آخه دو سال قبلش ۲۸صفر کربلا رفته بودم.خودمم اصلا فکرشو نمیکردم ولی نا خودآگاه جریانی راه افتاد تا با ثبت نام از بچه های حوزه حدودا ۲۰نفری با معاونت آموزش از حوزه همراه شدیم تا در اهواز با کاروان پسرعموی ایشون به کربلا عازم شویم…

لینک کوتاه : https://v-o-h.ir/?p=25148
  • نویسنده : صاد مقدم
  • منبع : howzavian@

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.