به گزارش خبرنگار صدای حوزه، حجت الاسلام علی قاسملو طی یادداشتی به بررسی جایگاه و نقش طلبه در زمانه کنونی و با توجه به اتفاقات پیرامونی از جمله دختران موتورسوار و با الهام از خاطره گویی سپهبد شهید موسوی پرداخته است که در ادامه مطالعه می نمایید:
روی همان خاکریز نشسته بود. رو به سمت خرمشهر اشک میریخت. مثل ابر بهاری اما بدون صدا. شیر آب را روی صورتش باز کرده باشند انگار. دیروز هم همین حالت را داشت. توجهم به این مرد سیه چرده جلب شد. رفتم سمتش گفتم فلانی! چیه؟
گفت: عراقیها رسیده بودن به دو تا کوچه آنورتر از خانۀ ما. یه شورلت داشتم. همه رو سوار کردم و با عجله زدیم بیرون از شهر. رسیدیم به جایی که فاصله داشتیم از خطر. پیاده که شدم متوجه شدم دختر یک و نیم سالهام جا مانده…
این روایت کوتاه را قبلا از زبان فرزند سرلشکر موسوی که او هم از زبان پدرشان نقل میکرد شنیده بودم. اما نمیدانستم این ماجرا تأثیری شگرف در قلب و روح شهید موسوی برجای گذاشته. فیلمی کوتاه از ایشان در سالروز تولد شهید منتشر شد و این داستان از زبان خود ایشان دیدنی و شنیدنی بود.
شهید موسوی به “دختر یک و نیم سالۀ” روایت که میرسد قرار از کف میدهد. دو انگشت شست و اشارهاش را روی دو چشمش میگذارد و فشار میدهد. شانههایش از هق هق گریه بالا و پایین میشود. از بازگویی ادامه روایت عاجز است. شاید ۳۰ سال از این ماجرا میگذرد اما هنوز شهید، منقلب است. سرلشکر موسوی بعد از لحظاتی آرام میشود و به ادامۀ روایت میپردازد: میگم ماها اگر صدبار دیگر برگردیم، تمام راحتیمون، تمام آزادیمون، تمام جونمونُ فدا کنیم که دیگه دختر یکسال و نیمه جا نمونه…
نه فقط این روایت که در موارد متکثری، انقلابِ(تغییر) رفتاری و اجتماعی، حاصل یک انقلاب باطنی است. لذا أثرپذیری انقلابی از این نوع حادثه به درازای عمر یک انسان طول میکشد. البته این تأثیر به ریشههای تمدنی و فرهنگی این حادثه وابستهتر است. یکی از حساسیتهای فرهنگی ما ارج نهادن و دلسوزی نسبت به جنس مؤنث است. علیالخصوص اگر قاصر و ناتوان در دفاع از خود باشد.
نمیدانم شما هم فیلم آن دو موتور سوار زن را دیدهاید یا نه؟
آن دو بیچاره با سرعت زیاد به یک تریلی پارک شده برخورد میکنند. چند روز که از این حادثه گذشته خبرها میگویند هردو در کما به سر می برند. یاد آن روزی افتادم که سخنگوی دولت، انگار که کاپ قهرمانی در دست داشته باشد؛ اعلام کرد موتورسواری بانوان قانونی میشود. کاربری در توئیتر به اعتراض نوشت: الحمدلله که مِنبعد به آمار کشتههای موتورسوار، زنان هم اضافه خواهند شد؛ کاربری دیگر کامنت گذاشته بود: خب که چه؟ این دلیل میشود که زنان حق ندارند موتور سوار بشوند؟…
کسی که کامنتگذاشته بود را پشت میز بنگاه موتورفروشی تصور کردم. یا تاجری را که “بنلی، وسپا و رویال” با رنگ صورتی و گلبهی و مریمگلی وارد میکند. یا واسطهای که با یکی در وزارت بازرگانی بسته تا موتور سیکلتهای تاجر، فروش برود.
بعله؛ این ماجرا هم مربوط به تمدن غرب است. جامعهی غرب نگر بنیانش بر منفعت شخصی و مادی است. برای اینکه اقتصاد فروش موتورهایش رشد بکند، ابزار فرهنگی کثیف درست میکند؟ میگوید: ای زن چرا که نشستهای از مردان عقب افتادهای. در این جامعۀ مرد سالار دارد به تو ظلم میشود. بلند شو و مرد باش. مردها موتور سواری میکنند تو چرا از این قافله عقب ماندهای؟
مرگ ۱۸زن موتورسوار طی ۴ماه نخست امسال در اصفهان… این خبری است که در ۳۱ مرداد ماه ۱۴۰۵ منتشر شد. من قطعا در این زمان متوقف خواهم شد. من طلبه هستم. شأن پیامبری دارم. پیامبر با رسم زنده زنده دفن کردن دختران، جنگید. و پیروز شد.
اکنون هم دارند زنده زنده، دختران و زنان سرزمینم را در جاهلیت مدرن دفن میکنند. برای فروش بیشتر محصولات از زنانگی زن سوء استفاده میکنند. از تنوع لباسش بگیر تا بروزترین لوازم آرایشی و مصرفی. دارند فرهنگ و سنتمان را بپای تمدن منفعت شخصی نحر می کنند…
در جایی از فیلم سرلشکر موسوی از زبان آن مرد سیه چرده، میگوید: با زنم برگشتیم خرمشهر. دیدم دشمن از کوچه و خانهمان عبور کرده. نمیدانم آن دختر یکساله و نیمهام هست، نیست؟! دست کیه؟ الان کارم این شده میآم عصرها مینشینم و به سمت خانهام نگاه میکنم…
گاهی اوقات، شبها که از جایی برمیگردیم سر و صدای بچههایم را که نمیشنوم، فکری میشوم که نکند جا مانده باشند. بلافاصله ماشین را نگه میدارم و چراغ را روشن میکنم و صندلی عقب ماشین را نگاه بررسی می کنم. مطمئن میشوم که سوار شدهاند و خوابیدهاند.
بیش از ده بار فیلم روایت شهید سرلشکر موسوی را دیدهام. گریههایش… غیرتش… همتش… انقلاب درونی را در من محقق خواهد کرد یا نه؟ آیا من هم برای مادران آیندۀ سرزمینم، راحتی و آزادی و جانم را فدا خواهم کرد؟ یا مثل آن مرد سیهچرده نگاه حسرت شامگاهان نصیبم خواهد شد؟























