• امروز : پنج شنبه - ۲۳ مهر - ۱۴۰۵
  • برابر با : Thursday - 15 October - 2026
کل اخبار 6893

صدای حوزه امروز

مسجد جامع اصفهان یا آتلیه عروس و دامادی؟! تبیین ۱۰ شباهت مجاهدت مردم در سه حلقه دفاع مقدس/ تلاش برای حل مشکلات اقتصادی و افزایش سرمایه اجتماعی و وحدت و انسجام فراگیر و مبارزه با آسیب‌های فرهنگی و اخلاقی و اجتماعی پیام تسلیت حضرت آیت‌الله‌ سیستانی به‌مناسبت ارتحال حضرت آیت الله‌ شبیری زنجانی (قدّس سرّه) وضعیت سنجی برنامه های گفت وگومحور (تاک شو) در بازتولید گفتمان عمومی وقتی دعا کردن هم می‌تواند تبدیل به کالای تجاری شود! تأملی در پیگیری انتظارات و توصیه‌های تحولی رهبر شهید به شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی رساترین تبیین این خوب نیست خواهرم! مدرنیته مهمترین عامل کاهش منزلت اجتماعی روحانیت! تفکیک بین نهاد حوزه و نهاد روحانیت وجه جمع مسائل+ پاسخ استاد پیروزمند حوزه علمیه و مشکل کاهش حضور طلاب! ۱۰ نکته راهبردی برای سال تحصیلی جدید حوزه‌های علمیه/ عهد طلاب با خداوند برای ادامه مسیر هزارساله حوزه ضرورت بازآرایی نظام تبلیغ دینی بیعت اعضای انجمن دانش آموختگان مدرسه فقهی امام محمد باقر علیه السلام (تحت اشراف حضرت آیت الله شبیری زنجانی) با مقام معظم رهبری

♥8
روایتی از نویسندگان دفاع مقدس از دیداری که با رهبر انقلاب داشته است؛

روحیه رهبر انقلاب در روز تشییع پیکر شهید سیدحسن نصرالله به روایت حمید داودآبادی

  • کد خبر : 46101
  • 07 اسفند 1403 - 12:07
روحیه رهبر انقلاب در روز تشییع پیکر شهید سیدحسن نصرالله به روایت حمید داودآبادی
واقعا از آرامش و اطمینان قلبی ایشان، همه ناامیدی و خستگی‌ام به یکباره فرو ریخت و بر فنا رفت و همه آن اطمینان قلب که همواره از خدا طلب می‌کردم،‌ همچون‌ خورشیدی بر قلبم تابیدن گرفت و آرامم کرد.

به گزارش صدای حوزه، حمید داوود آبادی روایتی از روحیه رهبر انقلاب در روز تشییع پیکر شهید سیدحسن نصرالله نگاشته است که در ادامه مطالعه می نمایید:

روز یکشنبه حمید داودآبادی از نویسندگان دفاع مقدسی دیداری با رهبر انقلاب داشته‌ که آن را روایت کرده است:

داغون بودم،‌ خسته و کلافه …
ششم مهر ۱۴۰۳ که خبر شهادت سیدحسن نصرالله را شنیدم، احوال داغونم، صد برابر شد. هیچ‌وقت حتی در خواب هم باور نمی‌کردم خبر شهادت سید را بشنوم.

۵ ماه بُغض، داغ، سوز و … زبانم بند آمده بود. فقط به تصاویر سیدخندان و خوش‌سیما می نگریستم و با خود می‌گفتم: خدا کند دروغ باشد و همه خبرها و شایعه‌هایی که می‌گویند سید زنده است، راست باشد!

ولی دنیا به کام من ‌نچرخید.

قرار شد سید را ۵ اسفند ماه تشییع کنند. یعنی دیگر همه امید زنده بودن سید، تمام شد.

چند روز پیش گفتند:
روز یک‌شنبه ۵ اسفند، تو و مسعود ده‌نمکی، بیایید برای نماز خدمت حضرت آقا.

خدا را شکر. خیلی خوشحال شدم. می‌توانستم بغضم را با کسی تقسیم کنم.

هرشب، در خواب و رویای خودخواسته، خویش را در آغوش آقا می‌دیدم‌ که می‌گریم و بغض چندماهه می‌گشایم!

صبح یک‌شنبه، باران عالم و آدم را طراوت و زیبایی بخشیده بود که مسعود که آمد دنبالم، نیم ساعت قبل از اذان ظهر وارد اتاقی شدیم که قرار بود آقا بیاید. (درست ۲۶ سال پیش، در همین اتاق، غروب بعد عیدفطر، در جمعی شش-هفت نفره، نماز مغرب‌وعشا را به امامت آقا خواندیم و نشستیم ساعتی به گفت‌وگو با آقا و لذت دنیا و آخرت بردن!)

جمعی شاید حدود صدنفر که خانواده‌ها هم بودند، صفوف نماز را تشکیل دادند که چندین بچه کوچک، شاد و بی‌توجه به همه،‌ میان صفوف می‌دویدند و محافظین برایشان بیسکوئیت و سرگرمی می‌آوردند.

اذان که دادند، آقا تشریف آوردند و نماز به امامت ایشان اقامه شد.‌ همه‌ش با خودم می‌گفتم: حتما الان امروز که تشییع سیدعزیز است، آقا مثل من، بدجوری حالش گرفته است، خسته است و عزادار.

نماز که به پایان رسید، برخلاف تصور من، آقا صحبت نکرد و آمد به حال‌واحوال با حاضرین.

به ما که رسید، با تبسمی زیبا با مسعود صحبت کرد که مسعود درباره کتاب‌های اخیرش که منتظر انتشار هستند، صحبت کرد که آقا فرمودند نمونه‌هایی را که فرستادی، دیدم.

آقا، نگاهی محبت‌آمیز به من انداخت ‌و با لبخندی زیبا فرمود: باز که چاق شدی … و زدیم زیر خنده.

مانده‌ام با این شکم ورقُلُمبیده چی‌کار کنم. کاشکی می‌شد قبل از دیدار، پیچ‌هایش را باز کنم و گوشه‌ای پنهان کنم‌ که هربار مورد لطف آقا قرار نگیرد و شرمنده‌ نشوم!

رو در رو که شدم با آقا،‌ چشم درچشم، نگاه انداختیم و خندیدیم. وقتی فرمودند:
شما چطورید؟ چیکار می‌کنید؟
همان اول، کتاب “راز احمد” آخرین سفر بی‌بازگشت حاج احمد متوسلیان، چاپ نشر یازهرا (س) را به آقا هدیه دادم، توضیح کوتاهی دادم و خواستم تورق کنند.

سر دلم باز شد. بغضم داشت می‌ترکید. شروع کردم به نالیدن:
آقا، خسته‌ام، حالم خوب نیست، دارم کم‌ میارم …

آقا چشمانش را در نگاهم دوخت و با تعحب گفت:
چیزی نشده که، شما دیگه چرا کم میارید، خبری نیست، الحمدلله همه چیز خوب است …

نالیدم: آقا، سید رفت، بغض دارم، دعا کنید خدا این‌ آرامش قلب شما را به من هم بدهد …
همه چیز خوبه و همه ‌کارها به روال خودش دارد پیش می‌رود. امیدت به خدا باشد …

می‌خندید و می‌خندیدم. وقتی از امید گفت، قربانش رفتم ‌و ناخواسته می‌گفتم: ای جانم … جانم … خدا همین امید و اطمینان قلبی شما را‌ به من هم عطا کند …

واقعا از آرامش و اطمینان قلبی ایشان، همه ناامیدی و خستگی‌ام به یکباره فرو ریخت و بر فنا رفت و همه آن اطمینان قلب که همواره از خدا طلب می‌کردم،‌ همچون‌ خورشیدی بر قلبم تابیدن گرفت و آرامم کرد.

دقیقا دنبال همین بودم که امروز با یاد سیدعزیز که بر دوش آزادگان جهان بدرقه شد تا آغوش خدا، بر دستان حضرت آقا بوسه زدم و خدا را شکر کردم‌ که این ‌نعمت الهی بر سرمان‌ می‌تابد./ یکشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۳

لینک کوتاه : https://v-o-h.ir/?p=46101
  • نویسنده : حمید داودآبادی

مطالب مرتبط

18مهر
محترمانه با آیت الله اراکی
پاسخ حجت الاسلام علی مهدیان به انتقاد های آیت الله اراکی از سخنان پزشکیان؛

محترمانه با آیت الله اراکی

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : ۰
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.