از آن کارهای بسدشوارِ دل است، رضایت از خدا! شعارش را زیاد میدهیم. اما کمتر کسی از پسش بر میآید. اتفاقا همان جایی که زبان لافِ «راضییم به رضای خدا» میزند، ناخواسته نارضایتیِ دل را لو میدهد. گاهی در زیرِ فشارِ ناخوشیهای زندگی، زبان عنان پاره میکند و کفر و ناسزا میگوید. حالا گیرم افسار و لجامی بر زبان بستیم، شکوه و کفرانِ در خلوتِ دل را چه باید کرد؟ رضایت از خَلق و فِعل و تدبیر و قضا و قَدَرِ خدا، کارستانی است که به زور مدیریتِ ذهن، تزکیهی نفس، تعقل و فکر، و تلقین و ذکر کمکم به دست میآید. و آنگاه است که انسان به راستی تسبیحگوی خدا میشود. تسبیح، یعنی خدا را همهچیزتمام دانستن. بی کم و کاست دیدن. در اوج زیبایی و خوبی پنداشتن. و در هر آن چه حسن و جمال است، بهترین یافتن.
اگر انسان به جایی رسید که هر چه گشت و به هر جا رفت، رخنهای در کار خدا ندید و هیچ پیشنهاد و انتقادی در دلش جرقه نزد، تازه میتوان نشانِ مُسَبِّح به او داد. تسبیح، به «سبحان الله» گفتن نیست؛ به کارِ خدا را زیبا و بیعیب دیدن و دانستن است. کدام کارِ خدا؟ همین دنیای پررنج. همین مقدراتِ آکنده از ناخوشی و بیمهری. همین بیماری و گرفتاری و نداری و هجران. همین به قول قرآن کَبَد و شَرّ و ضَرّاء! اینها مقدرات خداست. و تو در زیر فشارِ این همه ناخوشی، باید خدا را دوست داشته باشی و مقدراتش را زیبا ببینی! حضرت زینب(س) به گواهی «ما رأیت إلا جمیلا» توانست. یادداشتهای عارفانهی شهید چمران هم گواه است که او هم توانسته بود. تک و توکی از اولیای خدا هم به این مقام بار یافتهاند. دیگران حالا حالاها باید در میدانِ ذکر و فکر تلاش کنند، بلکه چیزی فهمیدند از زیبایی رنجِ قضای خدا. بگذریم!
عید بودن روزِ مبعث، نشان از این دارد که روز ابلاغ رسالت پیامبر صلى الله علیه وآله، یادآور یک اتفاق شادیآفرین است. دل از خودِ این مبعث و این رسالت باید شاد باشد؛ نه این که این روز، صرفا مناسبتی است برای اظهار شادی، بلکه ادای شادها را درآوردن! باید از این رسالت پیامبر(ص) راضی بود، تا چنین روزی، یادآور یک اتفاق خوش و شاد باشد. در این میان، هر که به این دین، پایبندتر است، از آن راضیتر است. و هر که به سنن و نوافلش، عاملتر است، از این دین راضیتر است. و از آن طرف هر چه بیشتر واجبات و مستحباتش را بپیچانیم، حکایت از نارضایتی بیشتر و عمیقتری دارد. اوج این نارضایتی به تکذیب و کفر میرسد.
تلقین به رضایت از دین خدا، یکی از تعقیباتِ مشترک نماز است که یک عمر، روزی چند بار جا دارد خوانده شود؛ « رَضِیتُ بِاللَّهِ رَبّاً، وَ بِمُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ نَبِیّاً، وَ بِالْإِسْلَامِ دِیناً، وَ بِالْقُرْآنِ کِتَابا…» لابد این رضایت از تشریع خدا هم مانند رضایت از تکوینش، راه دراز و دشواری است که زود به تهش نمیشود رسید. تقوا و ورع و فکر و ذکر میخواهد.
اگر این دین، در عین تکلیف بودن، محبوب و عزیز دل نبود، جا نداشت روز مبعث، عید باشد. دین اگر چه دشوار است، اما مؤمن سلیم النفس از این منظومهی کامل و دینِ خاتم باید سرِ کیف بیاید و ذوق کند. قرآن فقط قانون اساسی نیست؛ یک متنِ به وجد آورنده است نیز. امیرالمؤمنین(ع) فقط امام مفترض الطاعه نیست؛ عزیز دل و مراد مؤمنین است هم! نماز، فقط یک تکلیف نیست؛ قره العین رسول الله هم بود. راست گفت که این حسین جنس غمش فرق میکند. چون اشک بر حسین(ع) افسرده نمیکند؛ برعکس شاد میکند و انرژی میبخشد. دین، صرفا تکلیف نیست؛ ایضا محبوب و زیباست. و پرچم حکومت اسلامی صرفا یادآور تکالیف ما نیست؛ بلکه نوید و امید هم میدهد و به ما عزت شوکت میدهد و آبرو هم میبخشد. جا دارد و سزاست هر روز مبعث را عید بگیریم و از صمیم دل، از این برنامهی دین کامل و بینقص ابراز رضایت و خوشنودی کنیم. این برنامهی اسلام است که علی(ع) را به عنوان امیرالمؤمنین میپسندد؛ نه معاویه را. و این اسلام است که در زمان غیبت، حاکمی چون امام و آقا را برایمان میخواهد نه طواغیت و سلاطین را. روز ابلاغ چنین دینی الحق که عید است. این روز، یک عمر بلکه یک تاریخ را عید کرد؛ نه فقط یک روز را.



















