به گزارش صدای حوزه، یادداشتی از جواد طلوع رضائی صفار دانشجوی دکتری رشته مطالعات نظری تمدن دانشگاه باقرالعلوم قم درباره سردرگمی فکری ما در برابر غرب، منتشر شده است که در ادامه مطالعه می نمایید:
اگر بخواهم خیلی صریح و بیتعارف بگویم، ما در ایران هنوز نمیدانیم دقیقاً با «غرب» چه نسبتی داریم. نه فقط سیاستمدارها، بلکه خود ما مردم، دانشگاهیها و حتی نسل جوان. غرب برایمان یک مفهوم شلوغ و گیجکننده است؛ گاهی از آن متنفر میشویم، گاهی به آن حسرت میخوریم، گاهی هم بیآنکه حواسمان باشد، شبیهش زندگی میکنیم. همین تناقض، بهنظرم یکی از ریشههای مهم سردرگمی فکری و هویتی جامعه ماست.
در تجربهی شخصی خودم، بارها دیدهام که وقتی صحبت از غرب میشود، همه چیز با هم قاطی میشود: سیاستهای آمریکا، فلسفه غرب، علم جدید، سبک زندگی اروپایی، استعمار، حقوق بشر، آزادی، شبکههای اجتماعی و حتی نوع لباس پوشیدن. انگار «غرب» یک موجود یکتکه است که یا باید دوستش داشت یا دشمنش بود. اما واقعیت این است که این نگاه، نه دقیق است و نه به درد ما میخورد.
بهنظرم مشکل اصلی از جایی شروع میشود که ما بلد نیستیم غرب را تفکیکشده بفهمیم. غرب فقط سیاست نیست. فقط قدرت نیست. فقط سبک زندگی هم نیست. غرب، هم فکر دارد، هم تاریخ، هم علم، هم تجربههای موفق و هم شکستهای جدی. وقتی همه اینها را یکجا قضاوت میکنیم، طبیعی است که به نتیجهی روشنی نرسیم.
مثلاً در دانشگاه، از نظریهها و کتابهای غربی استفاده میکنیم، با علم و روش پژوهش آنها جلو میرویم، اما همزمان در فضای عمومی، مدام از «غربزدگی» حرف میزنیم. یا در گفتار رسمی، غرب نقد میشود، اما در زندگی روزمره، خیلی از معیارهای موفقیت، رفاه و حتی خوشبختی، دقیقاً با الگوهای غربی سنجیده میشود. این دوگانگی، کمکم آدم را خسته و بیاعتماد میکند.
از نظر اجتماعی، این وضعیت باعث میشود جامعه نداند دقیقاً دنبال چیست. نه میتواند کاملاً شبیه غرب شود، نه راه روشنی برای متفاوت بودن دارد. نتیجهاش میشود بلاتکلیفی: در حرف یک چیز میگوییم، در عمل جور دیگری رفتار میکنیم. این شکاف بین حرف و عمل، بهتدریج روی اعتماد عمومی، اخلاق اجتماعی و حتی امید به آینده اثر منفی میگذارد.
از زاویهی تمدنی هم مسأله خیلی جدی است. اگر ما از «تمدن نوین اسلامی» یا «الگوی بومی پیشرفت» حرف میزنیم، باید تکلیفمان با غرب روشن باشد. تمدنسازی یعنی بدانیم چه چیزهایی را میخواهیم یاد بگیریم، چه چیزهایی را نقد کنیم و چه چیزهایی را اصلاً نپذیریم. نه تقلید کورکورانه جواب میدهد، نه دشمنی احساسی. هر دو ما را از فکر کردن راحت میکنند، اما هیچکدام آینده نمیسازند.
بهنظرم یکی از خطاهای مهم این بوده که غرب را بیشتر سیاسی فهمیدهایم تا فکری. یعنی بیشتر به دعواهای سیاسی با غرب پرداختهایم، اما کمتر به این فکر کردهایم که غرب چگونه فکر میکند، چگونه علم تولید میکند، چگونه بحرانهایش را نقد میکند و حتی چگونه خودش را زیر سؤال میبرد. وقتی این بخش را نبینیم، نقدمان سطحی میشود و نسل جوان هم آن را جدی نمیگیرد.
از طرف دیگر، سادهسازی بیش از حدِ غرب در رسانهها هم مشکلساز بوده. روایتهای سیاه و سفید، شاید در کوتاهمدت اثرگذار باشند، اما در بلندمدت جواب نمیدهند. جوانی که با اینترنت، سفر، فیلم، کتاب و تجربههای واقعی روبهروست، این تصویرهای سادهشده را نمیپذیرد و دنبال روایتهای دیگر میرود. اینجاست که شکاف بین نسلها و نهادها عمیقتر میشود.
بهنظر من، راه درست این است که غرب را موضوع فهم کنیم، نه فقط موضوع موضعگیری. یعنی بشینیم با حوصله بفهمیم غرب چه گفته، چه کرده، کجا موفق بوده و کجا به بنبست رسیده. این کار نه نشانهی ضعف است و نه خودباختگی. اتفاقاً جامعهای که به خودش اعتماد دارد، میتواند بدون ترس، دیگران را نقد و بررسی کند.
از نظر کاربردی، چند نکته ساده اما مهم به ذهنم میرسد:
اول اینکه در آموزش و رسانه، باید نگاه تحلیلی به غرب تقویت شود، نه نگاه شعاری.
دوم، باید بین نقد سیاستهای غرب و استفاده از علم و تجربههای مفید آن فرق بگذاریم.
سوم، باید به نسل جوان اجازه بدهیم سؤال بپرسد، شک کند و مقایسه کند؛ بدون اینکه فوراً متهم شود.
در نهایت، من فکر میکنم مسأله غرب، بیشتر از آنکه درباره «آنها» باشد، درباره «ما»ست. اینکه چقدر خودمان را میشناسیم، چقدر جرأت فکر کردن داریم و چقدر میتوانیم مستقل از احساسات لحظهای تصمیم بگیریم. اگر بتوانیم غرب را بفهمیم، بدون اینکه خودمان را گم کنیم، آن وقت شاید یک قدم به بلوغ فکری و تمدنی نزدیکتر شده باشیم.
تمدن، از همین جا شروع میشود: از فهم آرام، صادقانه و بدون هیجانِ جهان اطرافمان.























